X
تبلیغات
شعر و غزل دراماتيك
به کجا می رود آدم 

من که از این صف نانوا به خدا حوصله ام رفت 

چقدر تنگ و دراز ست و من از پشت همین صف از سمی میشنوم شیهه اسب 

پشت گودال محبت قبر آدم شده است 

د و سه روزیست جهان گم شده است 

نه کسی در پس ماست 

نه کسی در غم ماست و

و کسی نیست بگویند به ما 

"خانه دوست کجاست "

تا بگویم به او به همانجا که توخواهی 

به همانجا که حضور لحظه گی هست سیب زندگی همین است 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 8:6  توسط اردشیر آقایی   | 
برطشت طلا گمان که الماس گریست 

آن روز که دختری به احساس گریست 

وقتی به کویر آسمان می بارید

بر رود فرات تشنه عباس گریست

************

بودا آتش به نام عباس کند 

موسی واحد به پیش او پاس کند 

وقتی که قرار مرده ای زنده شود 

عیسی طلب کمک زعباس کند 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 13:10  توسط اردشیر آقایی   | 
چوپان دروغ گوتوهم راست بگو

حالا که جهان به کام "گرگاست" بگو

در بود و نبود میش ها فرقی نیست

هرچه دل تنگتان که می خواست بگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 22:7  توسط اردشیر آقایی   | 
در دود

سیگار را از دست تو می کش........................م

و تو

می کشیییییییییییییییییییییییییییییییییی من را

 به سمت خاکستر ...

نقدی بر این نوشته

این قطعه که بخشی از یک شعر دراماتیک است

در ابتدا> با تصویری از دردودودآغاز شده به گونه ای که دردو دود را ازهم مجزا نمی داند  

همچنین بیان می دارد که :سیگار را ازدست او می کشد که از طرفی استعاره و از سمتی کنایه و از سویی با پارادوکس معنایی سعی در ایجاد تصویر از دست کسی چیزی را کشیدن مجسم می کند که منع معنایی پیدا می کند

دیگر سخن اینکه تصویر کشیده شدن را با کش دادن کلمه نشان داده واز سویی کشیدن و کوتاه کردن به سمت خاکستر را با نگاهی دیگر بیان می نماید

در آخر عنوان خاکستر و کشیده شدن به سمت آن حاکی از ظاهر خاکستر سیگار از یک زاویه و از دیدگاهی دیگر به معنای تباهی و درماندگی می باشد

و سخن آخر اینکه دنیای شعر و غزل دراماتیک دارای این چنین تصاویر و معانی عمیق در کوتاه ترین کلمات است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 1:51  توسط اردشیر آقایی   | 
استادتمام وقت خودرا سر پا

يك مردشكسته با دوتا پاسرپا

هركاركه كردتا تودستش نرسيد

مي كردفقط خدا خداها سر پا

تو
هرچند که بی چتر
زیر یک بار پر از شبنم وابر
پر یک مشت تگرگ وگل سرخ
وتنی لخت هراسان
من و اشک همره هم
ولباسی همه زخمی
زیر یک سقف نشسته
نان سرما بخوریم
لای این پنجره که

سرپا تا که ببینی ترک است
سرزده بی آنکه بخواهی
به تو آری ببارم  تن اشک
تا توهم مثل خودم خیس هوایی بشوی
که من و پیرهن کهنه
سال هاست که بی چترشما
می گذریم


 

تصوير و تفسيردراماتيك اين شعر 

پارادوكس معنايي ايستادن تمام وقت و اشاره به افتاده نشدن در حالي كه وقت هرگز ساكن نمي ماند

-پارادوكس معنايي و تصوير مردي شكسته در عين حال سر پا با داشتن هر دوپا كه بيشتر اشاره به مقاومت است.از طرفي تصوير مردي مقاوم نشان داده مي شود كه داراي روحيه شكسته شده اي مي باشد

-كسي كه در حال تلاش و كوشش براي رسيدن مي باشد در حالي كه دستش به جايي نمي رسد

- از طرفي سر پا مانده و درحال دعا و خدا خدا كنان مي باشد و از طرفي تصوير بلند شدن داد ش با خدا خداها كردن مجسم است

در اين رباعي تصاوير زيادي مي باشد كه باعث مي شود هر كسي به زعم خويش شعر را تعبير كند و اينگونه است كه شعر دراماتيك مخاطب پذير مي شود چرا كه براي هركس يك برداشت متفاوت وجود دارد و در ديگر قالب ها بخصوص شعر امروز صراحت و نثر بودن اشعار اين خصوصيت را از شعر گرفته است

رسي وجوه دراماتيك شعر «ضيافت» از "احمد شاملو"
شعر و نمايش


 Image

 

از بارزترين خصايص هنر مدرن امروزي ساختار و شالوده شكني ، تلفيق سبك‌ها و ژانرهاي پيشين و حتا برقراري پيوند ميان هنرهاي گونه گون است . مثل آنچه به‌ كمك عكاسي و موسيقي در تئاتر جان گرفت تا تئاتريكالسم تعريف شود . بايد اذعان كرد كه آهنگ رشد اين گونه از خلاقيت در هنر و ادبيات معاصر ما چندان چشمگير نبوده است و گام‌هاي بلند اين زمينه را تنها معدود كساني برداشته‌اند .
آنها كه "شاملو" را مي‌شناسند مي‌دانند كه از دست او چه كمياب‌اند در هنر . تسلط او بر ادبيات فارسي ، تبحرش در ترجمه شعر و داستان و نمايشنامه ، دانش و حتا تجربه سينمايي‌اش دست در دست مي‌دهند تا ذهن رزمجوي شاملو بر تارك ادبيات فارسي تكيه بزند.
" ضيافت " از مجموعه "‌دشنه در ديس‌" ، نمايشي‌ترين شعر شاملوست . شعري است كه تمام ملزومات اصلي ادبيات دراماتيك را داراست . در اين مجال پس از نگاه به طرح قصه " ضيافت " به چند عنوان از اين ملزومات اشاره مي‌شود :
كساني پاي در سوري نهاده اندكه ميزبان آن با جام‌هاي زهر و دشنه‌ايي كه در يك ديس بدل چيني قرار دارد از ديگران پذيرايي مي‌كند . غلامان به‌خاطر تقديم مرگ بي دردسر از ميهمانان طلب انعام مي‌كنند . مرده‌ها را در رف‌ها چيده‌اند و زنده‌ها را در يخدان‌ها گذاشته‌اند . ميزبان در خونسردي بيرحمانه‌ايي همه را به زهر و دشنه تعارف مي‌كند . راوي – كه خود گويي از همين ميهمانان است – هراس ميهماناني را بيان مي‌كند كه نمي‌دانند مرده‌اند يا زنده :
شگفتا !
          ما
             كيانيم ؟-
نه بر رَف چيده‌گانيم كز مرده‌گانيم
نه از صندوقيانيم كز زنده گانيم . . .

صداي خطبه مداح و قدم‌هاي گروهي عزادار از دور مي‌آيد. مداح ستايش كسي را مي‌كند كه بي‌هراس در جاده آفتاب قدم نهاده و مرگ را به‌خاطر "‌نه گفتن‌" به‌جان خريده است.

هراس به‌خود نگذاشت
اگرچه بال‌هايش جاودانه‌گي‌اش بود‌،
و فرياد كرد«نه»
                    اگر چه مي‌دانست
اين
غريوِ نوميدانه‌ي مرغي شكسته پر است
كه سقوط مي‌كند.

مداح ادامه مي‌دهد و زنان زيبا و معصوم را كه با خود عشق آورده بودند ياد مي‌كند . زنان عاشق ، اميدواراند و آرمانگرا :

ريشه،فروترين ريشه
از دلِ خاك

ندا داد :
                  «_ عطر دورترين غنچه
                        مي‌بايد عسل شود !
مداح اينبار از مادراني ياد مي‌كند كه خون فرزندانشان مايه سربلندي است .

 آه فرزندان !
فرزندانِ گرم و كوچك خاك
                             - كه بي‌گناه مرده‌ايد
                               تاغرفه هاي بهشت را
                               بر والدانِ خويش
                               در بگشائيد ! -
ما آن غرفه‌ها را هم اكنون به چشم مي‌بينيم


راوي توصيف شرايط را ادامه مي‌دهد


استوار نشسته است
بر سكويِ عظيمِ سنگ
و از كنجِ دهان‌اش
تُفخنده‌ي رضايت
بر چانه مي‌رود

ايلچي‌ها همه جاي ملك را تفحص مي‌كنند و هر دري را مي‌كوبند . جارچي‌ها كه بدنبال‌شان مي‌روند مدام فرياد مي‌زنند « باكرگاني شايسته خداوندگار ! » و اين فريادها هدف ايلچي‌ها از جست‌وجو را لو مي‌دهد . دلقك به نيشخندي گزمه ها را قديس مي‌خواند . يكي از مدعيان ، در سخني دلسوزانه دلقك را نهيب مي‌زند كه مراقب جان و كلام خود باشد . و دلقك در جمله‌ايي خود را از مرگي پاك و آسماني كه گويي از پيش برايش مقدر شده آگاه مي‌داند . خطيب از او مي‌خواهد كه اگر جز دروع گفتن حرفي ندارد سكوت كند و . . .
ضيافت در نگاه ساختارشناسانه تئاتري ، متني است تلفيقي از دو فضاي متفاوت نمايشي . نمايش‌ها و نمايش‌واره‌هاي سنتي ايراني و نيز ادبيات دراماتيك امروزين كه قواعدش را از تئاتر اروپا گرفته است .
حضور راوي و شكل روايت او كاملاً متاثر از نقالي‌ها و معركه گيري‌هاست . مداح و خطيب هم ، چه در بيان متني و چه به لحاظ شمايل تاثير گذاري‌شان در پيش‌برد نمايش ، بر قاعده تعزيه خوان‌ها و پرده خوان‌ها عمل مي‌كنند. شخصيت دلقك نيز با نگاه به آنچه كه تيپ‌هايي چون "سياه" و "مبارك" و . . . در خيمه شب بازي‌ها ، معركه‌گيري‌ها و حتي در برخي نقالي‌ها ( در مقام بچه مرشد) داشته‌اند ، نوشته شده است . شخصيت هايي با حماقت و دانايي توامان كه حرف‌هايشان در ذهن مخاطب سووال انگيزي مي‌كند و شاملو با استفاده از آنها به فضاي معنايي نمايش عمق بخشيده است .
از ديگر نشانه‌هاي نمايش‌هاي سنتي در "ضيافت" پيش‌برد نمايش با پيش‌آگاهي‌هاي نقلي و روايي است . پيش از ديالوگ مادران ، مداح از آنها سخن گفته و آگاهي مي‌دهد . همين سياق در مورد زنان عاشق ، جارچي‌ها و . . . نيز مرتباً به چشم مي‌آيد.
اما نشانه‌هايي پُررنگ از ادبيات دراماتيك و مشخصاً درام نسبيت كه متعلق به درام نويسي مدرن است نيز در اين شعر وجود دارند . قوي‌ترين اين نشانه‌ها شكست زمان و مكان است . صحنه "‌ضيافت‌" مكاني ثابت و مشخص نيست.محل ميهماني ، مكان مداحي و حتا وقتي‌كه جارچي‌ها مي‌چرخند و فرياد مي‌زنند به معناي سراسر سرزمين مي‌شود.
اما شكل شكست زمان در "ضيافت" چشم‌گيرتر است . تمام اين نمايش در يك مدت زمان معنايي رخ مي‌دهد كه شايد فقط يك لحظه كوتاه باشد و شايد زماني طولاني . مداحي‌ها و ديگر ديالوگ‌هاي مداح،مادران،مدعيان و . . . همگي در توصيف مبارزه جويي همان كساني است كه به آن ميهماني رفته‌اند. در واقع ضيافت جام‌هاي زهر و سيني حامل دشنه چيزي جز ميدان مبارزه با تاريكي و پانهادن در مسير آفتاب نيست.تعليق زماني اين نمايش به‌خاطر آن‌ است كه ميهمانان ، نه زندگاني‌اند فقط با قصد مبارزه و نه مردگاني‌اند كه در راه آرمانشان جان باخته‌اند بلكه مبارزاني هستند در حال نبرد و رهرواني‌اند در راه مرگ.

نه بر رَف چيده‌گانيم كز مرده‌گانيم
نه از صندوقيانيم كز زنده‌گانيم ؛
تنها
درگاهِ خونين و فرش خون آلوده شهادت مي‌دهد
كه برهنه پاي
                      بر جادّه‌يي از شمشير گذاشته‌ايم

 

انتهاي نمايش " ضيافت " چون پايان تراژيك امروزي در مرگ نيست بلكه مربوط به شخصيت‌هايي است كه مي‌مانند و با گرفتاري‌ها و آرمان‌هايشان دست به گريبان مي‌شوند(مثلاً در "سه خواهر" اثر چخوف و " اشباح " اثر ايبسن).انتهاي "ضيافت" با ديالوگ خطيب است كه به لحاظ معنايي نيز جان تمام متن است

اما اگرت مجالِ آن هست
                             كه به آزادي
                                          ناله‌يي كني
فريادي در افكن
و جان‌ات را به تمامي
                       پشتوانه‌ي فرياد آن كن!
وجود كنش‌هاي قابل رويت ، توصيف جزئيات صحنه‌ها ، استفاده از افكت‌هاي صوتي جهت ايجاد تصاوير ذهني ، تنوع مناسب و رنگبندي قابل قبول كاراكترها از ديگر المان‌هاي نمايشي اين اثر اند كه بررسي تك تك آنها در اين ميحط نمي‌گنجد.
با تمام آنچه گفته شد بايد خاطر نشان كرد كه " ضيافت " ذاتاً يك شعر است و نه يك نمايشنامه. شعري كه از نمايشنامه و امكانات نگارشي آن جهت نيل به محتواي خود استفاده كرده است. و غرض از اين بررسي مختصر نيز هرگز پذيرفتن اين شعر به‌عنوان يك نمايشنامه كامل و بي‌نقص نبوده است.
اين نكته را نمي‌خواهم به از قلم افتاده‌هاي اين نوشته بيفزاي‌ام كه آنچه ارزش بيشتري به اين اثر شاملو مي‌دهد تاريخ سروده شدن اين شعر است.بهار سال 1350‌. و اين در حالي است كه باگذشت اين‌همه سال هنوز هم هنر و ادبيات ما در ارائه آثار مدرن و خصوصاً آثار تلفيقي به جسارت و پختگي نرسيده‌اند.

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ] [ 2:30 بعد از ظهر ] [ وحیداور
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 11:27  توسط اردشیر آقایی   | 
بامن تو از ۱تا۳ "هی "بشمار از سر

برگردد با اصرار بر تکرار از سر

با تیک تاک ساعت مجهول دنیا

خود را بزن هر بار بر دیوار از سر

کبریت با آتش کمی عادت کمی راه

خاموش و روشن کرده هی سیگار ازسر

یک بار دیگر یک پیامک مثل هرروز

همراهکامنت خودبگذار از سر

شاید بخواندزیرلب ناچار روزی

یا اینکه ویرایش کندیک بار از سر

من مانده ام با بی قراری های فردا

وقتی که زنده می شوم انگاراز سر

همراه با ساعت شمردم تا بمیرم

این لحظه هارا بی تو با اصرار از سر  

داردغزل هم روبه پایان می رسد که

آمد پیامک با خودت بشمار از سر

3-1-2یعنی که به هم خوردند بازی

فردا همان ساعت همان دیدار از سر

 سوال وپاسخ در مورد یک نظر

. متن بالای وبلاگت یعنی چه ؟ اردشیر جان بنیانگذار اولین وبلاگ غزل دراماتیک ؟؟؟؟ یا اینکه شما پدر غزل دراماتیک هستید ؟! من با گذاشتن پسوند به شعر چندان موافق نیستم و اینکه ادبیات امروز را کاری گروهی می دانم نه اینکه معتقد باشم کسی جریانی را به راه انداخته است . آیا تو جریانی در غزل امروز به راه انداخته ای ؟ اگر بی رودربایستی نظر مرا در مورد شعرت بخواهی ناچارم بگویم که این متن بیشتر از اینکه به شعر نزدیک باشد به نظم نزدیک شده است . کو اتفاق شاعرانه ؟؟  این شعرت را با آثار محمدسعید میرزایی در کتاب مرد بی مورد مقاسه کن . تنها یک روایت صرف است که در دهه ی هفتاد با نام غزل مدرن روی کار آمد و بعد کم کم تغییر کرد . وظیفه ی کارورزان غزل تنها رعایت قافیه و وزن و ردیف نیست بلکه ارجح تر از همه رسیدن به شاعرانی و کشف است که در این اثر چنین چیزی ندیدم . از لحاظ زبانی نیز بسیار ضعیف عمل کرده بودی . به نظرم بایستی نگرشت را به چیزی که می نویسی عوض کنی ... قربانت  ...سلام یعنی خداحافظ

 

پاسخ همراه با احترام به دوست خوبم
سلام
من فرزند شعر دراماتیک هستم نه پدر شعر دراماتیک و در جهت اثبات این موضوع معتقدم هرکس فرزند این آب و خاک باشد و در راستای ادبیات قلبش پتپد نه بدنبال ساختار گریزی و نه بدنبال ترجمه متون غیر ایرانی و پسوندهایی نظیر مدرن و پست مدرن و ...است بلکه بعنوان فرزند ادبیات ایرانی و به افتخار فرهنگ چندین هزار ساله  و میراث گران بهای پدران در ادبیات فرندی خواهد کرد لذا آنچه امروز من در تامل و اندیشه این سبک و قالب شعری می بینم در نظرم دنیایی متفاوت از ادبیات گذشته نیست بلکه استمرار و رسیدن غزل در یک وادی و زمان و زبان امروز با تصاویر و محتوایی با ابعاد اجتماعی .عرفان . تغزل و درون مایه های ادبی می باشد کمی نیاز به پذیرش واقعیت کافی ست تا ما  بعضا شعراکه هرگز در ادبیات سعدی نخواهیم شد به اندیشه و نو اوری و عمق موضوع با احترام و منطق برخورد کنیم بی شک این قالب می تواند تحرکی باشد در ذهن همه آن هایی که به شعر عشق می ورزند .این بنیان  نقدهای منصف و غیر ان را با احترام فرصتی برای ترمیم وتعمیق در مطالب دانسته واز سنگ ریز های میان راه نگران نیست چرا که آینده در مورد هر نوع آوری و خلق اثری تازه نظر خواهد داد
عنوان (انگلیسی):
نشریه: مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني
شماره: مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني (دوره: ۵۳، شماره: ۲)
نویسنده: دكتر غلامرضا رحمدل
کلیدواژه‌ها : خدا ، زيبا يي ، طبيعت ، انسان ، سا زگا ري ، God ، Aesthetice ، Humam being ، Nature ، Love ، Lyric
کلیدواژه‌ها (انگلیسی): خدا , زيبا يي , طبيعت , انسان , سا زگا ري , God , Aesthetice , Humam being , Nature , Love , Lyric
چکیده:

در اين مقاله،‏ زيبايي شناسي ديني غزليات حافظ مورد مطالعه و ارزيابي قرارگرفته است. سؤالات تحقيقي اين مقاله در قالب جمله هاي اثباتي زير قابل دسته بندي مي باشند:
ا- زيبايي شناسي ديني حافظ از "نوع " نگاه او به جهان نشأت مي گيرد.
2- زيبايي شناسي ديني حافظ مهمترين عامل سازگاري او با محيط است. 3- قرآن،‏ حديث و سيرهء معصومين از منابع سرشار در تبيين زيبايي شناسي ديني هستند. 4- مركز ثقل زيبايي شناسي ديني حافظ،‏ "عشق " است. 5- زيبايي شناسي ديني حافظ كمال گرا است. 6- عشق در عين وحدت،‏ آثار،‏ مراتب و جلوات متكثر دارد. 7- ايمان و انتظار, اركان سازگاري حافظ را تشكيل مي دهند. و...
در اين مقاله براي اثبالت هريك از فرضيه هاي مربوط به مرضوع،‏ حسب مورد از آيات و روايات و مستندات شعري،‏ به صورت شواهد امثال،‏ استفاده شده است.
تحقيق در اين مقاله از نوع تحقيق متن محرر است, و عوامل دخيل خارج از متن،‏ يعني تاريخ،‏ علوم متداول زمان حافظ و... عوامل فرعي،‏ ارزيابي شده اند. به عبارت ديگر به جاي آنكه از تاريخ به حافظ نگاه كنيم از حافظ به تاريخ نگاه كرديم. زيرا, زبان تاريخ, زبان مستقيم است و شعر،‏ زباني غير مستقيم. زباني مستقيم،‏ ابزار گرد آوري اطلاعات است و زبان شعر،‏ ابزار آفرينش اطلا عات. زبان غير مستقيم،‏ ظرفيت گسترده تري براي بيان حقايق دارد.

چکیده (انگلیسی):

One of the important dimentions religious knowledge is it's aesthetical outlook. This essay is seeking to study religious aesthetic of Hafez’ lyric poems with attention to his worldview and vision to God, human being, nature, Qoran, love act. For documentation each of these elements, I have presented examples of Qoran, narratives or Hafez’ lyric poems which appropriate to this issue. This essay ends by conclusion and references. Basic centrality in this research is Hafez’ lyric pomes.
That means my basic emphasis is on text and external textual facto, history, current science which belongs to age of Hafez and sub factors were appraised. It means I viewed history by Hafez not viewed Hafez through history.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 8:29  توسط اردشیر آقایی   | 
بیا مسافر من ساده از سفر برگرد

که هست جاده محراب پر خطر برگرد

مگر نمیشنوی تو صدای دزدان را

که گرد قافله هستند در گذر برگرد

تمام کوچه مسجد شکاف شمشیر است

 بیا به اسم توای شاه از سفر برگرد

اگر چه خواهش من را نمی دهی پاسخ

بیا به خواهش غازی و قفل در برگرد

چه کس نماز سحر را شکسته می خواند

بیا نماز قضا کن و این سحر برگرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 9:28  توسط اردشیر آقایی   | 
چقدر چشم به راهت شده ام بلکه بیایی ؟

مثل دیوانه شده "اینقده" پرسم که کجایی ؟

آخر ای دوست سفر "اینقده "در کام تو زیباست

که تورا حیف شود دل نکنی زود نیایی ؟ا

این صدامی شنوی هق هق قلبم شب جمعه ست

چقدر صبر کنم ندبه بخوانم به هوایی

به خدا عمر کفایت نکند این همه دوری

استخوان های مراخرد کند بار جدایی

"خب"اگر خانه ی ماقابلتان نیست به جایش

((این توانم که بیایم در کویت به گدایی ))

 

ما منتظریم بلکه فتوا بدهی

فرمان به هوا زمین و دریا بدهی

با هسته ی مردمی اتم می سازیم

دستور اگربه فتح دنیا بدهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 8:0  توسط اردشیر آقایی   | 

بي شك در دنياي متفاوت از هرچه بود/امروز به سمتي در حركت است كه يا تعالي است .يا زوال /وادبيات از اين دو قاعده مثتثني نيست غزل دراماتيك يك تغيير وساختار ويك سبك و سياق جديد  نبوده اما يك بنيان براي ماندگاري اين شاهكار ادبي در ادبيات ايران است وقتي پدر شعر دراماتيك در فرانسه پديدار شد ادبيات ما از شعر حماسي و دراماتيك اقيانوسي سرشار بودو امروز هم هست اما هرگز با معرفي قالب ها وپراكنده گوي هاي ادبي اين سبك در ادبيات ما جا يگاه پيدا نكره است و لذا ضمن تغيير در بيان و زبان گذشته امروز بر آنيم كه اين ويژگي ادبي را در ادبيات بعنوان بنياني ماندگار معرفي نمائيم .با اين توصيف تازه سروده اي را همراه با تفسير جهت شناسايي شعر و غزل دراماتيك تقديم مي كنم

 
اي زن كه شبيه غنچه اندامت هست
ما مفتخريم ؛قلبمان خامت هست
خاريم و شروع مردني باشيم ما
وقتي كه شروع زندگي نامت هست

تصاوير زنده و پوياي كلام را در اين رباعي به وضوح مي بينيم
اي زن ضمن توجه به فراخون زن به لحاظ سماعي  كلمه ايضارا به معني  همچنین در ذهن متبادرمي سازد
غنچه اندام  تصويري از گل نشكفته .وبه تعبيري هنوز زن را نشناخته ايم
-مفتخريم ضمن توجه به فخر از سويي ما مفت  خريم مي شود آنرا به شوخي ادبي وكنايه تعبير كرد
خاريم  هم به معني خار و خس و هم به نوعي در بيان شنيداري با عنوان كوچك و حقير بيان شده است -
-شروع مردني .مرد حروف آغازين مردن است و اين در حالي است كه زن حروف آغازين زندگي مي باشد لذا به نوعي اشاره داردبه مرد از دامان زن به معراج مي رود و زن آغاز آفرينش و...
با توجه به تصوير و تفسير هاي زيادي كه از همين يك رباعي و هزاران تصوير و نمايش كه از شعر دراماتيك خواهيم ديد  مي توان به راحتي مدعي بود كه شعر و غزل دراماتيك يك سبك و يك انقلاب  در ادبيات مي باشد كه متاسفانه به ديده ي فراموشي سپرده شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 8:38  توسط اردشیر آقایی   | 

ديشب كه به روي ماهتان ابر آمد

صد بار فقط به چشممان  قبر آمد

اي ماه اگر برايتان مقدورست

يك حوصله كن گمانمان صبر آمد

        ************

        ***********

برتخته ي سبز چون بهشتم آقا

يك عمرتورا به خط زشتم آقا

مانند لغات سخت املا اسمت

در دفتر قلب خود نوشتم آقا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:12  توسط اردشیر آقایی   | 
 

 یا صحبت عاشقانه دزدی زده است

یا بر تن  لخت خانه دزدی زده است

آنقدر دلم فقیر و بی کس مانده

انگار به آن شبانه دزدی زده است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:24  توسط اردشیر آقایی   | 
ای کاش شود مانند سابق بنویسی

ازدرد شکستن و دقایق بنویسی

یک عمر پراز زخم وپرازسوگ نمردن

ماندم که تودر مرگ شقایق بنویسی

آنقدردلم زخم  زبان خورد که عمریست

من دوست ندارم كه حقایق بنویسی

شهریست دلم مرده ولی سنگ مزاریست

صیقل زده تا اینکه به عاشق بنویسی

مردی به تاریخ وفا زیر همین سنگ

ماندند که شاید تو موافق بنویسی

یک عمر پیامک همه از جنس گذشته

هرگز نشد از روی سلایق بنویسی

صد بار غلط بود و غلط خوانده شدم دوست

در متن ولی کاش تو صادق بنویسی

این زنگ که تفریح تو بودندشکستند

از بس که نشد مانند سابق بنویسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:0  توسط اردشیر آقایی   | 
بيا تورا به خدا باز چاره اي باشيم

در اين سياهي امشب ستاره اي باشيم

دلم گرفته نفس در سكوت  تنهايي

هواي آمدن نبض دوباره اي باشيم

به قدر عاطفه سوگند حيف است كه ما

شبيه سنگ شده سنگ خاره اي باشيم

كمي براي شكستن فرصت داريم

بيا كه مرهم دل پاره پاره اي باشيم

كوير خاطره خشكيده است اين ايام

بيا كه گريه ي ابر بهاره اي باشيم

تمام حرف من اين است مي خواهم

به زير پاي رفاقت كناره اي باشيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:44  توسط اردشیر آقایی   | 
این عید فقط بهانه ای می باشد

فرقی نکند شبانه ای می باشد

این عید دوباره در دلم می روئی

گل کردن تو نشانه ای می باشد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:27  توسط اردشیر آقایی   | 
تصوير قشنگ قلب بي كينه توست

هر نقش كه در درون آئينه توست

اي كاش كه از دلت به من مي ماسيد

آن(( گوهرقيمتي كه در سينه توست ))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:2  توسط اردشیر آقایی   | 
بي تو آري روزوشب من فكر مردن مي كنم

لحظه ها را با خودم صرف شمردن مي كنم

سفره اي دارم پراز بغض است ودردي توامان

جايتان خالي تعارف خود به خوردن مي كنم

گاه گاهي مي روم تا مرزاحساس غريب

مغز را اينگونه من گيج فشردن مي كنم

جان ناقابل برايت روي دستم مانده است

بي تو يعني روز وشب من فكر مردن مي كنم ....

*********

مردي كه خودش شبيه آدم شده بود

از بار گناه گردنش خم شده بود

اي كاش شريك زن نمي شد هرگز

تاجرم نكرده اش كمي كم شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:58  توسط اردشیر آقایی   | 
يك كفش تمام وصله دارم اي پا

دنبال رسيدن به يارم اي پا

آرام تر از هميشه پا برداريد

تاطاقت اين سفر بيارم اي پا

 

من گريه ي سرد و ناگزيرم يك عمر

ظلمي كه به چشم مي پذيرم يك عمر

بستيد دهان كوچه را با مردم

ازدست شما فقط بميرم يك عمر

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:43  توسط اردشیر آقایی   | 

شاپرك دل نگران

بارها من رفتم وتورا نديدم

اما باز سرد تبسم نگاهت آشنا و

باز بوي گل چراغ در خانه بودند

 

ومن تمام شهر را به تو فكر

مي كردم

وتونيامدي و من دل نگرانت شده ام

 كاش تو مي ماندي و من

خوشحا ل از نرفتنت

من تو را در خودم ديدم

وشب تمام را

 مي آرميدم

شعر از امير حسين 8 ساله سروده شده در ۲۳/۹/۹۰ 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 9:20  توسط اردشیر آقایی   | 
یک سیب وآدم  که تو همساز نبودی

دربی به جهنم که در آغاز نبودی

ای قفل گناهم همه اندیشه من

هی پشت  تو ماندم وتوهی باز نبودی

محراب نمازم غزلم شعر ستایش

با ماکه در آغاز چنین ناز نبودی

شفاف بگویم قفسم بال تودارد

هرچند که در ذهن توپرواز نبودی

در کیش تو مانده چه کنم گفت رخم کاش

هی دوروبرت این همه سرباز نبودی

یک عمر به تکرار توبا خاطره ات سوخت

انگار  تواصلا که دراین فاز نبودی

حالا که تواز خاطره ها جا زد ه ای باش

دربی به جهنم که در آغاز نبودی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 13:10  توسط اردشیر آقایی   | 
برطشت طلا گمان كه الماس گريست

آن روز كه دختري به احساس گريست

وقتي به كوير آسمان مي باريد

بر رود فرات تشنه عباس گريست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:5  توسط اردشیر آقایی   |